+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:39  توسط آلبالو
|
هلا ! من با شمايم، هاي ! … مي پرسم كسي اينجاست ؟ كسي اينجا پيام آورد ؟ نگاهي، يا كه لبخندي ؟ فشار گرم دست دوست مانندي ؟
و ميبيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مُرده اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ وز آن سو ميرود بيرون، به سوي غرفه اي ديگر به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد ولي آنجا حديث بنگ و افيون است از اعطاي درويشي كه مي خواند: جهان پير است و بي بنياد، ازين فرهادكش فرياد
وز آنجا ميرود بيرون، به سوي جمله ساحلها پس از گشتي كسالت بار بدان سان باز ميپرسد سر اندر غرفهي با پرده هاي تار: كسي اينجاست؟ و ميبيند همان شمع و همان نجواست
كه ميگويد بمان اينجا ؟ كه پرسي همچو آن پير به درد آلودهي مهجور خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟