تبليغاتX
تلاشهای یک آلبالو

تلاشهای یک آلبالو

ما پیروز میشیم.

همچنان سنگین وزن به ورزش ادامه میدم.

دوشنبه: ۲۰ دقیقه کار با وزنه

سه شنبه: ۳۰ دقیقه دویدن و ۱۵ دقیقه حرکتهای کششی و اسکات و شنا

امروز هم میرم ورزش.

چند روز پیش چند تا از همکارهای شرکت قبلیم رو دیدم.

تا من و دیدند گفتند چاق شدیها ولی خوب شدی. خوش تیپی!!!

البته این خوش تیپی برای اینه که اینجا تو این شرکت می تونم درست و حسابی لباس بپوشم و مجبور نیستم با مانتو شلوار مدرسه برم سر کار.

من بهشون گفتم یعنی چی چاق شدم؟ یعنی اونقدر چاق شدم که تا من و دیدید به نظرتون اومد اونا هم تائید کردند.  خدا به دادم برسه یعنی می تونم دوباره کم کنم؟؟؟

از ساعت ۱ تا الان هم پشت میزم نشستم و از خودم بدم میاد که از جام تکون نمی خورم.

راستی این شبه بستنی که غزال تو وبلاگش یاد داده بود رو امتحان کردم خیلی عالی بود ور در ضمن اونقدر احساس سنگینی بهم داده بود که شام نخوردم.

غزال دعات کردم و در ضمن شوهر جان هم خیلی کیف کرد و خیلی سپاسگذار شد. 

 


پنج شنبه ۲۶/۶: ۳۰ دقیقه دویدن

جمعه ۲۷/۶: ۳۰ دقیقه دویدن

یکشنبه: ۳۰ دقیقه دویدن

از کاهش وزن خبری نیست. دیروز هم خیلی هله هوله شیرین خوردم: ۱ گز، ۱ شکلات، یک کیک یزدی، یک بیسکویت ساقه طلایی،۳ تا خرما

شام هم قرار بود فقط هندونه بخورم چون عصر نون و پنیر خورده بودم . اما ماکارونی رو برای شام شوهرجان گرم کردم و خودم هم ازش به اندازه یک پیمانه ناخنک زدم.

یه پیمانه، ناخنک بزرگیه ولی چون تدریجی خوردم( موقع گرم کردن غذا موقع کشیدن غذا موقع جمع کردن ظرفها... )یک پیمانه شد.

خدا همه را به راه راست هدایت کند من تپل را هم همچنین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:45  توسط آلبالو  | 

امروز خیلی سرحالم بعد از مدتها.

چون دیشب ورزش کردم و با خودم آب هم بردم. ۳۰ دقیقه دویدم گاهی وسطش سرعتم رو زیاد کردم و آخرش هم چند تا اسکات، حرکتهای کششی و شنا...

راستی گفته بودم من دیگه می تونم شنارو کامل برم و رو زانو هام نمی رم؟ اون هم ۸ تا!

بازم می گم ورزش بر هر درد بی درمان دواست.

  1. دیروز سرکار سگ پاچه گیر به تمام معنی بودم. دائم فکر می کردم عمر عزیز رفت و من با این کار داغونم نه پیشرفتی توش هست نه کسب علمی اونقدر هم خسته ام می کنه که نمی تونم یکم زبان بخونم.
  2. تو سرویس با دوستم حرف می زدم و فقط منفی بافی می کردم. البته سردرد شدید هم داشتم. و بعد به این نتیجه رسیدیم که خستگی ما بیشتر از رو بی حوصلگیه و روحیه نه جسمی. وگرنه از صبح که کوه نمی کنیم تا شب.
  3. با سردرد رسیدم خونه برق ساختمون مشکل پیدا کرده بود. دو تا کارگر هم تو خونه گیج بازی در می آوردن حالا من سگ صبح رو تصور کنید که از اینکه برق نیست و این کارگرها هم گیج بازی در میارن چه حالی داشتم. ای داد بیداد!!!
  4. بعد یکمی غذا خوردم اما سردرد ول نمی کرد. به خودم می گفتم که نه می تونم درس بخونم و نه می تونم ورزش کنم با این سردرد.
  5. خلاصه شوهرجان آمد( رشتی بخونید خب نا سلامتی من شمالیم). چای خوردیم بعد گفت من می رم ورزش. (تارعنکبوتی) منم گفتم منم میرم. اون هم یکمی با هام چونه زد که خیلی دیره نزدیک ۹ شده ساعت چرا زودتر نمی ری. من هم یکمی دراز گوشش کردم (ببخشید شوهر جان! چیکار کنم تقصیر خودتونه) و رفتم ۳۰ دقیقه دویدم و تو گوشم هم فایلاهای زبانم! آب هم با خودم بردم. خلاصه عالی بود.
  6. اومدم خونه مثل بمب پر انرژی بودم اما چون کارهای خونه زیاد بود به زبان نرسیدم
  7. شب خوب خوابیدم و صبح سرحال بودم طوری که دوستم گفت معلومه که خوب خوابیدیا
  8. بعد اومدم سرکار خیلی خوش برخورد خیلی فعال خیلی اکتیو
  9. جووووون دوست دارم ورزش!

از این به بعد حتما هفته ای ۴ شب رو میرم می دوم. چون شوهر جان روزهای فرد میره ورزش تارعنکبوبتی و اون زمان خوبیه برای من. جمعه ها بهش اضافه میشه و خب فکر کنم بتونم از پسش بر بیام.

فعلا برای اینکه روحیه ام خوب بشه به ورزش نگاه می کنم و برای کاهش وزن نمی خوام به خودم سخت بگیرم.

بچه ها من به وبلاگهاتون سرنمی زنم برای اینه که تو خونه اینترنت ندارم سرکارم هم اتاقم با رئیسم مشترکه. از این مدل کنترلیها هم هست که دائم می خواد چکم کنه. برای همین زیاد وقت نمی کنم و کامنت گذاشتن برام سخته.

روز قدس و چیکارش کنیم؟ فکر کنیم ماتو عسلویه راه پیمایی سبز داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:36  توسط آلبالو  | 

نم نم یا کم کم شروع کردم.

چهارشنبه ۱۱/۶، پنج شنبه ۱۲/۶، جمعه، ۱۳/۶، یکشنبه ۱۴/۶ رو رفتم دویدم. ۲۵ دقیقه که میشد کاملا به حال مرگ می افتادم. نفسم بالا نمیومد.

پنج شنبه ۱۹/۶ هم رفتم و به این نتیجه رسیدم که چون زیاد عرق می کنم و هوا هم خیلی شرجیه برای همینه که کم میارم.

حالا امشب یا فردا اگه برم حتما با خودم آب می برم.

غذا هم خیلی کمتر از قبل می خورم اما حوصله کالری شماری ندارم.

الان روشم اینطوریه که یه چیزی می خورم و رو کاغذ و دفترو بساطم ساعت بعدی که باید بخورم رو می نویسم. مثلا اگه الان ۸ باشه می نویسم ۱۱.

زودتر از اون هم فقط آب می خورم.

اما وزنم روی ۶۰ جا خوش کرده و میانه بدنم یعنی کمر تا وسط رون تپل شده اساسی.

دوستم می گفت برای کربوهیدراته. اما مدتهاست برنج نخوردم و نونم رو هم کم کردم. نمی دونم برای اینهمه پشت میز نشستنه شاید که متابولیسم بدنم اومده پایین.

فعلا می خوام ورزش رو از سر بگیرم و یکمی اینتروالش کنم.

آآآآآآآآآآآآآآآخ خدا جون مردیم از گرما!!!

خودت می دونی که ما همین جوریش هم گشاد بودیم اما با این هوا زبلترین آدمها هم بی حس میشن یه نظری به ماها کن.

ذهنم مشغوله امتحان آیلتس هم هست. بی نهایت! چون وقت نمی کنم بخونم دو ماه دیگه هم امتحانمه. با این اوضاح باید عقب بندازمش.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:28  توسط آلبالو  | 

شروع دوباره یکمی سخته برام مخصوصا که از قبل مشغله هام بیشتر شده اما به هر حال باید شروع کنم. ورزشهام شاید خیلی مختصر باشه و بچشم نیاد اما فعلا هدفم خارج شدن از حالت خمودگی و بی حالی و تنبلیه.

سه شنبه: تا یه مدتی به نت دسترسی ندارم ولی خب وقت برای ورزش دارم. سالومه و لیلا من از چهارشنبه برنامه دو رو شروع می کنم.

گزارش ورزش و تغذیه ام رو هم می نویسم و بعد یه جا تو وبلاگ می نویسم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 9:23  توسط آلبالو  | 

....
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:28  توسط آلبالو  | 

Free counter and web stats