به نظر من نمیشه نقش غذا رو تو زندگی ندید و کمرنگ کرد. غیر از احتیاجات روزانه بدن به غذا، خیلی اوقات عضو ثابت و اصلی تو تفریحات و مهمونیهای ما غذا و هله و هوله است و خیلی از ماها ارتباطات روحی با غذا داریم و به عنوان جایگزین خیلی چیزها ازش استفاده می کنیم.
یه عامل برای نزدیک شدن آدمها به همدیگر هم هست. چون یه موردیه که درصد زیادی از آدمها ازش لذت می برند. مثلا خیلی اوقات قرارامون تو رستوران و کافی شاپ هست.
یا خود من وقتی دوستم میاد خونمون سعی می کنم بهترین پذیرایی رو از نظر غذایی ازش بکنم و بعد سعی می کنم یه فیلم خوب براش بزارم که گاهی فیلم نگاه نمی کنیم اما هله هوله رو خیلی راحت تو هر شرایطی پایه ایم.
اما اخیرا یه کار دیگه هم جایگزینش کردم. دفعه پیش بهش پیشنهاد دوچرخه سواری دادم و خیلی هم خوب بود.
پس فکر می کنم تا جایی که می تونم باید این جایگزینهای مفرح رو برای خودم ایجاد کنم که هله هوله اول و آخر نباشه برام.
من تو شرایطی مثل:
۱. غذا جایگزین کم خوابیم، خرابکاریهای کاری مشکلات شخصی و ارتباطی ام میشه. مثلا من حدودا ۱۲ به بعد می خوابم و ۶ صبح هم بیدار میشم. خب مثلا اگه دو ساعت بیشتر می خوابیدم خیلی بهتر بود. حالا با این خواب کم اگه ورزش کنم تو طول روز که خوبه اما اگه نتونم ورزش کنم دقیقا دقیقا دقیقا اون ۲ ساعت کمبود خواب و اون تایم ورزشم رو با هله هوله و خوردن پر می کنم.
خواب هم جایگزین خوبیه ولی خب اگه ناگزیر بودیم و نشد بخوابیم چه کنیم.
من بعد از ظهر خیلی خوابم میاد و چون تو شرکتم و نمی تونم بخوابم . اولین کاری که می کنم اینه که نسکافه درست می کنم و اگه خیلی کلافه باشم حتما یه شکلات و گاهی چند تا بیسکویت هم باهاش می خورم برای اینکه شادم کنه اما معمولا تاثیرش عکسه.
۲. مورد بعدی دقیقا اینطوریه که وقتی تو زندگی شخصیم مشکلاتی دارم وقتی تو ارتباطات کاریم مسئله دارم و وقتی فکرم مشغوله و وقتی گ..گیجه گرفتم هله هوله رو برای فرار از این شرایط انتخاب می کنم. آگاهانه و به قصد اینکه خراب و خرابتر کنم و خودم رو بیشتر زجر بدم. چون می دونم که من با اینهمه پرخوری بیشتر ناراحت میشم.
۳. دیگه اینکه خب تحملم در برابر غذاها و هله هوله های رنگ و وارنگ خیلی کمه. وقتی تو خونمون شکلات و بستنی و کیکی و کلوچه هست منم دوست دارم بخورم.
آیا همیشه پاکسازی موثره؟؟؟ یکی خانومی از فامیلامون هست که خیلی هم هیکلش میزونه. اون خیلی کم از این هله هوله ها می خوره و خیلی راحت به دعوت به خوردنشون نه میگه. خیلی هم شاد و سرحال و مهربونه.
۴. من نمی تونم به دعوت خوردن نه بگم. چون فکر می کنم حالا بشینیم دورهمیم صمیمی تره باحال تره، همش نه بگم جالب نیست.
یه مدته که خیلی همه چیز رو رها کردم و خیلی از روی حرص و لجبازی می خورم و می دونم کلافه ام می کنه اما باز ادامه می دم.
یادمه کلاس یوگا که می رفتم چند بار معلم یوگامون در مورد غذا صحبت کرد خودش هم که خیلی لاغر بود. اون غذا رو فقط به عنوان برطرف کننده نیازهای روزانه اش می دید.
این مسئله ذائقه پرستی و طعمهای مختلف و طعم دهنده ها و انواع و اقسام هله هوله ها است که ما رو از نقش اصلی غذا غافل می کنه.
حالا که من کمی این شرایط رو شناختم وچطور باید بهش بگم استاپ. بهش بگم می دونم چرا الان اینطوری شدی و علتش چیه.
امروز از صبح گام شمارم رو وصل کردم و می خوام راه رفتن و قدم زدن رو جایگزین وسوسه برای خوردن بکنم.
