تبليغاتX
تلاشهای یک آلبالو

تلاشهای یک آلبالو

ما پیروز میشیم.

خب سلام به همه!

من دیگه رسما چاق شدم و مدتهاست که جدی ورزش نمی کنم شاید هفته ای یک بار، و از ورزشکاری و رژیم و سالم خوردن فاصله گرفتم.

و همش هم برای اینه که مگه آلبالوی بیچاره چقدر قدرت داره که با این همه فکرو برنامه و اتفاقهای غیرمنتظره و تنهایی بتونه کنار بیاد و با اینهمه تغییر!

خب بابا آلبالو که اون موش توی اون کتاب نیست. همون کتاب چه کسی پنیر مرا برداشته است رو می گم.

خب بابا یه دختر عادیه نمی خواد دائم فکر کنه و همه جنبه های مختلف مسائل رو متوجه بشه و همه چیز رو بیاره رو کاغذ و بعد بگه حالا اگه اینجوری شد اینجوری میشه حالا اگه اینطوری شد اونطوری میشه.

کلا این آلبالو که اینجا می نویسه هیچ وقت شطرنجش خوب نبوده و نمی دونه که چرا زندگی مثل بازیه شطرنجه.

و اینکه تنهاست وکسی نیست که تو شطرنج کمکش کنه و شوهرش هم رفته سفر، ۲ هفته دیگه میاد

خدایا آخه اون تو قلب اروپا من اینجا آخر ایران با اینهمه مشکل و تردید و دغدغه خاطر. واقعا ...گیجه گرفتم.

اما از اوضاح لایف استایلی بگم. من کلا الان یه مدتیه درست و حسابی صبحونه نخوردم یعنی نون و پنیرو این حرفها. یه شیر می خورم از این پاکتیها که کلی نگهدارنده بهش اضافه شده وگاهی بیسکوییت کیکی چیزی.

اینکه چرا با خودم نمی برم اون هم خودش یه بحثه! به علت همون...گیجه و این حرفها. ناهار بد نیست اما عصرها گاهی خیلی ناسالم می خورم شام هم بیشتر میوه می خورم. برنامه ورش روبه راه نیست چون مدتیه که اولویت اولم مسائل دیگه است که این مدت خیلی طولانی شده دیگه.

مدتی است که ترازو رو ۵۸ ثابت مونده یعنی ۳ کیلو چاق شدم وو اگه همین طور ادامه بدم فکر نمی کنم عاقبت خوبی پیش روم باشه.

و این چاقی هم تو میانه بدنم هستش. خیلی شیک داره اضافه میشه و قطرش زیاد میشه بدون اینکه زیاد جلب توجه بکنه یعنی به صورت مرموز. و خب اینجوری میشه که چاق میشیم بدون اینکه بفهمیم.

دیشب خیلی احساس چاقی و بدفرمی می کردم وقتی جلوی آینه به خودم نگاه می کردم و جوری هم شده که زیاد از سایز پهلوها و کمرم کم نمیشه . نکنه دیگه لاغر نشم؟

دلم می خواد بشینم و یه برنامه ورزش منظم بچینم شاید یه مدت دیگه

از شنبه میرم شمال، اونجا ورزش می کنم . دلم می خواد مثل یک سال پیش که خیلی ورزش می کردم و عضلات شکمم تیکه تیکه شده بود به استیل ورزشکاریم برگردم. از دیدن هیکل آویزونم تو آینه افسرده میشم.

تو رو خدا نیاین من و دلداری بدین که می تونی و این حرفها. دلم پربود دوست داشتم دردودل کنم.

تکمیل: خب رفتم ورزش

۲۰ دقیقه دویدن، ۲۰ دقیقه دوچرخه سواری، ۳۰ دقیقه بدمینتون

خیلی خوبه نه! چون فردا میرم مرخصی خوشحال با دوستم رفتیم ورزش. خوبیش اینه که یه دوست پایه برای ورزشم پیدا کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:25  توسط آلبالو  | 

خودم هم از اون پست قبلی و اون صفحه تکراری خسته شدم چه برسه به دوستای عزیزم که بهم سر می زنید.

فعلا گیجم و درگیری فکری دارم...فکرهام رو بکنم و تصمیماتم رو بگیرم بعد هم میام میرسم به رژیم و ورزشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:19  توسط آلبالو  | 

سلام به همه خانمهای خوش تیپ انارستان

چطورید شما؟ سال نو همتون مبارک.

من یه چند روزی هست که از شمال برگشتم. روز ۵ ام فروردین

شمال که بودم حواسم به غذا خوردنم بود و واقعا هم نمی تونستم زیاد بخورم شاید چون خیلی زیاد آجیل خوردم. خوشبختانه علاقه ای به شیرینی ندارم! اونقدر آجیل خوردم که دوباره معده درد اومد سراغم. اینجاست که می گن آخه کاه مال خودت نبود کاهدون که مال خودت بود.

خلاصه اگه برگردم به آرشیو وبلاگم تو فروردین ۸۷ که نیاز نیست چون یادم هست که این مشکل آجیل خوردن من پارسال هم به همین منوال بوده و انگار من درست شدنی نیستم.

به خودم می گم سعی کن امروزت بهتر از دیروزت باشه که یه رشدی تو زندگیت داشته باشی اما روز که چه عرض کنم سالهام هم با هم فرقی نمی کنه.

به هرحال فعلا نرفتم رو ترازو شاید وزنم بالا رفته باشه اما سایزم زیاد نشده و با ورزشهایی هم که تو شمال رفتم و تحرکها و پیاده رویها زیاد آفساید نشدم شاید هم یکمی مشکل پهلوهام برطرف شده باشه.

الان هم خوشحالم چون بعد از ۶ ماه و اندی وضعیت من مشخص شده میرم تو همون شرکتی که دوستش دارم در حال حاضر تا جمعه همین هفته اینجام و از ۱۵ فروردین میرم . خیلی به خاطرش هیجان زده ام.

 از مزایاش بگم: صبح نیم ساعت دیرتر از بقیه شرکتهای منطقه کار شروع میشه. عصرها ۲ ساعت زودتر از اینجایی که هستم تموم میشه. دوروز در هفته میتونم به راحتی بدون اینکه مرخصی ساعتی بگیرم برم استخر چون اینجا که تا ۷.۳۰ شب سرکار بودم و برای استخر رفتن مرخصی می گرفتم.

از بچه هاش شنیده بودم که ۱ روزی هم براشون کلاس هندبال گذاشته اند. خیلی باحاله یاد روزهایی افتادم که تو مدرسه دوران راهنمایی هندبال بازی می کردیم عجب وحشی بازی بود. مقنعه های هم رو می کشیدیم همدیگرو هل میدادیم.

دیگه لازم نیست مثل آدمهای افسرده همش لباس مشکی و درب و داغون بپوشم می تونم لباسهای شیک و ترتمیز بپوشم بدون اینکه تابلو بشم خب بابا جون شرکتش شریک خارجی داره دیگه.

زبانم خوب میشه کلی دوستهای جدید پیدا می کنم چون خیلی دختر اونجا کار می کنند. البته نه خیلی ولی خیلی بیشتر از ۷-۸ تایی که اینجا هستیم. خلاصه محیطش شاد و شیکه. و کمی مزایای مالی هم برام داره ولی البته یه چیزی رو هم از دست میدم که شاید به نظر خیلی ها احمقانه باشه که من شرکتم رو عوض می کنم اما نمی خوام بهش اهمیت بدم چون خیلی این مدت بهش فکر کردم و فهمیدم که دوست دارم شاد باشم تا اینکه یه آدم افسرده که شاید امنیت شغلی برای ۳۰ سال دیگه داره. البته نه اینکه فکر کنید جایی که میرم جای امنی نیست اما هر یک سال یک سال قرارداد می بنده و چون به خودم اطمینان دارم و می دونم که فقط خودم برای کارم مصونیت ایجاد می کنم تصمیم گرفتم که ریسک کنم.

تصمیم دارم از این موقعیت طلایی استفاده کنم و به زندگیم نظم بدم درسهام رو بخونم زبانم رو تقویت کنم و حالا که وقت بیشتری دارم ورزش کنم و کمی هم به خودم برسم و اینقدر شلخته نباشم.

این بود انشای یک دختر خوشحال در مورد تصوراتش از محل کار جدیدش

امروز هم باید برم رو مخ شوهر جان تا راضیش کنم که بریم بدویم . باید بهش بگم چه وضعشه بابا داری چاق میشی این چه شکمیه! دیشب رفتیم بیرون که شوهر جان لباس بخره موقع پرو لباس دقیق که شدم فهمیدم وای چقدر چاق شده. بیچاره شوهرجان هم گناه داره استعداد چاقی تو خانواده مادریش زیاده از بخت بد روزگار هم به اونها رفته. یه مدتیه که غذاش رو کم کرده اما به نظرم چاق شده.

راستی ای پایتخت نشینها بهتون حسودیم شده که می خواهید برید پیک نیک. کاش منم اونجا بودم! عجب برنامه ها متنوعی دارید مخصوصا عاشق ورزش شانه و صبحونه خوشمزتونم.

خوش بگذرونید جای ما دهاتیها رو هم خالی کنید

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:14  توسط آلبالو  | 

Free counter and web stats