تبليغاتX
تلاشهای یک آلبالو

تلاشهای یک آلبالو

ما پیروز میشیم.

دیشب با آقای همسر رفتیم دویدیم. قرار شد که هفته ای یک بار باهام همراهی کنه.

خیلی خوب بود.

اینجا که ما زندگی می کنیم یه باشگاه کوچیکی هست که چون من خیلی دیر از سر کار برمی گردم به تایم باشگاه نمی رسم.

قرار شده که با مسئول اونجا صحبت کنیم که من کلید باشگاه رو از حراست بگیرم و برم اونجا بورزشم. اما یک هفته ای هست که مرخصیه و امشب برمی گرده. خیلی امیدوارم که با این مسئله موافقت کنه. اگه اینطور بشه من هم می تونم یه برنامه روتین برای ورزشم داشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:5  توسط آلبالو  | 

این متن با ایمیل بدستم رسیده

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند .

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همه كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچه ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلوله اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود .

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.


مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.


به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقيه همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.


دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك... همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمه گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمه ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همه حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:45  توسط آلبالو  | 

از سركار كه برگشتم كفش و كلاه كردم رفتم ورزش. چون تنها بودم اولش می خواستم پیاده روی کنم اما وقتی دیدم تو محوطه کسی نیست و هوا هم عالیه، ديگه دويدم البته نه با سرعت زياد ، البته از دقيقه 25 به بعد سرعتم رو زياد كردم.

همين طور كه مي دويدم با خودم ميگفتم كاش اينجا با چند تا خانم تپل مپل دوست بشم و شبها بيام باهاشون ورزش كنم كه يه سگ جلوم سبز شد بعد همين طوري دنبالم مي دويد وقتي متوقف مي شدم اونم حركت نمي كرد گفتم خدايا من گفتم چند تا خانوم تپل مپل نگفتم كه سگ! حالا مي ترسيدم و فكر مي كردم اگه هار باشه بياد گازم بگيره چي؟ ولي خيلي آروم بود و كاري بهم نداشت فقط دوست داشت من ليدرش باشم و باهاش ورزش كنم.

بعد رفتم خونه به شوهرم گفتم تو نبودي اما يه نگهبان دائم مواظبم بود 

خلاصه جاتون خالي من ديشب ورزش بهم خيلي چسبيد و اين رو هم فهميدم كه ورزش بهم انرژي ميده و سرحالم مياره برخلاف شبهاي قبل قبراق برگشتم خونه و كارهاي خونه رو انجام دادم زير لب آواز خوندم ، مسائل خنده داري كه سركار پيش اومده بود و براي شوهرم تعريف كردم و دوتايي كلي خنديديم وووو خلاصه غر نزدم و همين يه شب ورزش كلي من و آورد رو فرم.

از امشب ميرم رو برنامه كرم ابريشم.

ورزش: 30 دقيقه دويدن نرم و حركات اصلاحي و نرمش

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:8  توسط آلبالو  | 

من مي خوام از امروز برنامه دو رو شروع كنم . راس ساعت 8 شب تا 8.30 ميرم و مي دومم. كرم ابريشم جان ديگه بايد از امشب براي من هم تيك بزني.

گزارشش رو هم اينجا مي دم.

خيلي هدفهاي جديدي براي خودم تعيين كردم و خيلي كارها كه براش برنامه ريزي كردم و از امروز شروعش ميكنم. راستش نتونستم تو اين مدت صبحها زودتر از 6 پاشم ولي فكر كردم كه تا رسيدم خونه كفش كلاه كنم ، برم بدوم و از هواي بهاري اينجا هم بهترين استفاده رو ببرم. ديگه هيچ بهونه اي نميارم چون مي دونم ورزش خيلي بهم كمك مي كنه و خيلي روحيه ام رو خوب مي كنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 8:26  توسط آلبالو  | 

من دیروز رو مرخصی استعلاجی گرفته بودم به خاطر معده دردم صبح هم خوشحال به شوهرم گفتم برو سرکار من مریضم باید استراحت کنم.

با داروهای جدیدی که دکترم بهم داده خیلی درد معده ام کم شده.  اما اینقدر درد کشیدم که نمی تونم فکرش رو بکنم که دردش دوباره برگرده بعد هم به خودم رسیدم زیر ابروهام رو تمیزکردم ، یک کمی خونه رو مرتب کردم و بعد هم ورزش کردم.

۵۰ دقیقه یوگا و پیلاتیس

۳۰ دقیقه دوچرخه سواری

غذا هم که چیزی نمی تونم بخورم فقط مرغ آب پز ، هر روز هم وزن کم می کنم امروز ۵۵.۵ بودم ولی من اصلا این کاهش وزن رو نمی خوام چون بدنم خیلی ضعیف شده و هرکسی هم من رو می بینه می فهمه که اوضاحم خوب نیست. دوست دارم ورزش کنم و یه بدن رو فرم ورزشکاری داشته باشم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 17:43  توسط آلبالو  | 

سلام به همه!

فكر كنم 5 هفته است ورزش نكردم و براي من كه مهمترين و دوست داشتني ترين بخش روزم ورزش بود اين خيلي سخته.

و خب اثراتش هم كاملا مشهوده ! وزن اضافه نكردم و الان 56 كيلوام اما امان از شكم و پهلو كه تا ورزش رو ميزاري كنار بهت سلام مي گن. نمي دونم يه مرض افسردگي چيزي داشتم كه به خاطر كارهاي زياد و قاطي پاطي شدن برنامه ها اومد سراغم.

3-4 روزي هم هست كه معده درد شديد دارم معده دردي كه از درد گريه ام مي گيره و فكر مي كنم كه اگه الان ورزش مي كردم و رو فرم بودم نميود سراغم و به نظرم ورزش به هر درد بي درمان دواست.

هنوز هم كماكان 14 ساعت از روزم رو بيرون و مشغول كارم و به اينها اثاث كشي و تميز كردن خونه رو هم اضافه كنيد كه الان بعد از 3 هفته هنوز خيلي از كارتنها باز نشده و هنوز هم وسايل رو نگذاشتم سر جاي مناسب و همكارم كه وقتهايي كه من مرخصي بود جانشينم بود انتقالي گرفت و از شركتمون رفته و خب اين شرايط رو خيلي سخت كرده،  و استرس شغل جديد كه هنوز هم به طور كامل مسئله انتقاليم درست نشده و با اينكه رئيس مستقيمم با انتقالم به اين شركت موافقه و ازم راضيه اما مدير عامل كه نمي دونم چي بگم بهش داره سنگ ميندازه و مي خواد فك و فاميل خودش رو بياره. ديگه بهش فكر نمي كنم آخرش اينه كه مثلا يه مدت بيكار بشينم تو خونه كه خيلي هم دوست دارم چون خيلي خسته ام...اوووووف

اما خبر هاي خوب كه به نظر نميرسه از دهن آلبالوي خسته و افسرده خبر خوبي هم بيرون بياد.

مي خوام ورزش رو شروع كنم البته نه طوري كه فشار عصبي از اينكه نرسيدم ورزش كنم زندگيم رو داغون كنه. من صبحها 6 از خواب پا مي شم اگه بتونم 20 دقيقه زودتر باشم مي تونم با سي دي پيلاتيس ورزش كنم و بدنم رو از كرختي در بيارم.

وووووو بله ما دوچرخه خريدم. نه دوچرخه ثابت ها دوچرخه واقعي. يكي من يكي هم آقاي همسر كه اگه بجنبه و سر همش كنه چون هنوز تو جعبه است و اگه معده دردم تموم بشه  (چون امروز رفتم پيش متخصص)  جمعه ميريم دوچرخه سواري. خونه جديدمون تو يكي از اين شهركهاي شركتيه كه مي شه توش ورزش كرد اما نمي دونم چرا آقاي همسر رضايت نمي ده كه بريم بدويم. ولي اگه دو شب در هفته هم بريم دوچرخه سواري و كم كم اگه بتونم مخش رو بزنم و دو شب رو بكنم سه شب و چه بهتر اگه چهار شب عالي مي شه. مگه نه؟

اوضاح معده ام بيريخته و خيلي چيزها نمي تونم بخورم ولي خب اين هم ميتونه يه فرصتي باشه كه من تو اين مدت لايف استايلم رو بهينه كنم و رو غذا خوردنم تمركز كنم و عادتهاي بدم رو از بين ببرم.

ديگه اينكه الان خوشحالم چون انگيزه دارم كه دوباره برنامه ريزي كنم و ورزش كنم. اميدوارم اولين گزارش ورزشم تو همين دو سه روز آينده باشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 14:11  توسط آلبالو  | 

Free counter and web stats